خرید بک لینک
حمله ی وحشتناک میگرنی آنقدر از پا درم آورده بود که حتی نتوانم به قطره هایی که از مسیر شفاف پلاستیکی به رگ هام می ریختند تا مثلا حالم را بهتر کنند، نگاه کنم. تمام سعی ام را می کردم که به هیچ چیز فکر نکنم. برای بهترشدن به آرامش احتیاج داشتم و برای آرامش به یک ذهن که تویش یک ملحفه ی سفید بزرگ روی همه چیز انداخته باشند. اما آدم ها و تصویر ها و حرف ها و فکرها و کلمه ها، با ربط و بی ربط توی سرم چرخ می خوردند. و همان موقع با خودم فکر کردم که دکتر به جای مسکن ها، فقط باید یک مقدار فراموشی به سِرُم ام تزریق کند. بعد لابد قبلش هم ازم بپرسد که «اینو بزنم خوب خوب می شی ولی دیگه نمی تونی چیزی بنویسی. می خوای؟» و من هم نمی دانم چه جوابی می دادم. احتمالا یا گریه می کردم یا اگر سیگاری بودم سیگار می کشیدم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 5 آذر 1395 ساعت: 21:29

مدام حس می کنم دستام بوی سرب می ده. دستام رو از خودم دور می کنم اما بوی سرب زیر دماغم مونده. عق می زنم. پنجره رو باز می کنم و عق می زنم و انگار گلوله های سربی احاطه ام کردن.- وسواسی شدی عزیزم. شیر بخور بهتر میشیخواب گلوله های سربی می بینم. سیاه و سرمه ای. سنگین و بدبو. دارن قهقهه می زنن. از خواب می پرم و پیشونیم از عرق سرد خیسه.- چیزی نیست عزیز دلمخوابم نمی بره. عق می زنم. گریه م می گیره. همه خوابن. همه ی آدم های ساختمون رو به رو و ساختمون بغل. نه صدای دعوایی میاد نه آهنگی نه بهم خوردن آروم ظرف ها از آشپزخونه ی رو به رو که فاصله ش با پنجره ی من دو سه متره. کسی نیست که بهش بگم حس می کنم دفن شدیم. همه مون تو این زمین قراضه، تو این شهر کثافت زنده به گور شدیم و حالیمون نیست. کی بود که من رو عزیزم صدا کرد؟ کسی نبود. هیچکس اینجا نیست. من تنهام. شاید برای همینه که بوی سرب از زیر دماغم بیرون نمی ره. چیزی نیست که حواسم بهش پرت شه.- بخواب عزیزم بهتر میشیبلند می شم که راه برم. با خودم فکر می کنم که وقتی راه برم بو ازم دور میشه. اما این بو از خودم می آد. هرچی بیشتر راه برم بیشتر ساطع میشه و همه ی

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 5 آذر 1395 ساعت: 21:29

تابستان مینا می گفت مزمل بخوان. این یک سال را مزمل بخوان. به گلشن گفته بودم عوض همه چیزهایی که باید بگذارم کنار، می خواهم قرآن بخوانم. می گفت سخت است اما خیلی خوب است. می دانستم که سخت است و کلمه ها، سنگینی دارند برای آدم اما می دانستم که خیلی خوب است. حس و فکری که به دل آدم می دهد را هیچ چیز دیگری نمی دهد. گشتم توی مغازه ها دنبال یک قرآن که برای خودم باشد. که بتوانم تویش نشانه بگذارم و جاهایی را رنگی کنم، که جیبی باشد و خراب نشود، ترجمه اش خوب باشد، خطش ریز نباشد. پیدا نشد. هیچ کدام به دلم ننشستند که باهاشان راحت باشم. همان چند آیه ی آرام خودم را که دلم بهشان آشنا بود، گذاشتم جلوی چشمم. به رنگ سبز و آبی، کوچک زدم گوشه ی دیوار که «و هو یرزقه من حیث لایحتسب». بالای لیست کارها روی شیشه نوشتم که «و من یتوکل علی الله، فهو حسبه» و بعدها روان نویس روی مقوای آبی یادش آمد حرکت کند که «الیس الله بکاف عبده؟». لبخند کشیدم برای خودم کنار همه شان. و خودم می دانستم که لبخندها یعنی چه. اما حالا، حالا بوی ماندگی نگرفته ام؟ حالا دیگر چقدر وقتی به آیه ها می رسم نگاهم می ایستد؟ واقعا یادم مانده که الیس ا

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 5 آذر 1395 ساعت: 21:29

راجع به این حس شاید مسخره، که فراموشم نمی شه و تلخی کوچیکش مثل سوزی که از درز باریک پنجره می آد همیشه هست، نمی شه با دوست ها و آدم های معمولی حرف زد. چون خیلی درونیه... نمی شه با کسایی که من رو دوست دارن حرف زد چون براشون ناراحت کننده ست. نمی شه با کسایی که خودم دوستشون دارم حرف زد، چون دست خودشون نیست و نمی تونن راجع بهش صادق باشن. چون می دونن صداقتشون ممکنه منو ناراحت کنه و آدم های خوبی ان و نمی خوان که منو ناراحت کن. خب. کسی نمی مونه. درباره ی این مسئله بایستی با همونی حرف می زدم که دیگه نمی شه باهاش حرف بزنم! :| پ.ن: آذر شد...

برچسب: نقطه چین,نقطه چین قسمت 1,نقطه چین در ورد, نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 5 آذر 1395 ساعت: 21:29

صفحه بندی